X
تبلیغات

دل خسته

شاید یه سری مطلب یا شعر اینجا باشه که تو وبلاگ شما هم باشه لطفا فکرای منفی نکنین

این پست ثابتمه

نمیدونم چرا همه تو این پست برام

نظر میزارن

خب لامصب حال نداری تو وب

 بگردی

نظر کشکی هم نذار

 

     

مرد ها سکوت می کنند
نمی توانند وقتی که ناراحت هستند گریه کنند و بهانه بگیرند
نمی توانند به تو بگویند من را بغل کن تا آروم شوم
نمی توانند بگویند دلشان می خواهد در آغوش تو گریه کنند
ممکن است خیلی تو را دوست داشته باشند
اما نمی توانند صدایشان را مثل دختر بچه ها کنند و جیغ بزنند و بگویند عاشقتم!
او همه این ها را قورت می دهد که بگوید یک مرد است !
یک آدم محکم که می تواند تکیه گاهت باشد!
..اما شما نگاه به قوی بودنش نکنید
در قلبش یك بچه زندگی می کند ♥
+ تاريخ بیست و یکم مرداد 1391ساعت 17:57 نويسنده فراری |

دیروز ننم پا شده رفته خواستگاری

اونم چیییییییییی؟

بدون اجازه من

حالا تازه اومده میگه مسعودی تو هم بیا

بریم دختررو ببین

خدا وکیلی من کجا و ازدواج

و اینجور چیزا کجا؟

حالا چی؟

دختره پر رو پر رو

برگشته به ننم گفته پسرت چی؟

داره؟

ننمم ب رسم قدیم گفته هیچی نداره

دختره ی پر رو برگشته گفته هیچی نداره

پس چرا اومدی خواستگاری براش؟

نمم میگه مسعودی بریم خودت بگو چی داری

خدا وکیلی نمیرم

اگه هم برم میخوام بگم :

خونه دارم . زن دارم . ۲تا بچه دارم

خلاصه همه چی دارم کلی هم وسایل زندگی

اومدم تورو هم ببرم خرجی تو بدم یه باری

از سر ننه و بابات بردارم

خداییش این دختره خیلی ...سخله

خو یارو که میره خواستگاری اولش هیچی نداره

بعد ازدواج صاحب خونه و زندگی میشه دیگه

خدا رو شکر حالا یه چیزایی دارم

و دستم به دهنم میرسه

اینم نبود میخواستم چی کنم

آخه خدایا

من حالا زن نمیخوام

خواهشن ایندفه ننم داشت نماز میخوند

سر نماز اینو بهش بفهمون

+ تاريخ هشتم دی 1392ساعت 8:24 نويسنده فراری |

خداییش این سریال عفت عجب

سریال خوشگل و باحالیه

ینی این همه سریال ترکی دیدم

یکیش ایزل و یکی دیگش

عفت

حال میکنم با این سریالا

+ تاريخ پنجم دی 1392ساعت 0:14 نويسنده فراری |

ساغی

دیگر بیخیال من

سهم مرا هم بریزبرای زمین

بگذار جاده ها مست کنند

شاید مسافرم را برایم پس آورند

افسوس...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هرجا دلت شکست

خودت شکسته ها رو جمع کن

تا هرکسی منت

دست زخمیشو به رخت نکشه

+ تاريخ بیستم آذر 1392ساعت 23:52 نويسنده فراری |

امروز سر کار بودم یاد بچگیام افتادم

سرم شلوغه الان فرصت ندارم بعدا میگم

منتظر باشیییییییییییییییییید

یادش بخیر بچه بودیم

میرفتیم کوچه لاستیک چرخ دوچرخه یا موتور

پیدا میکردیم و میاوردیم خونه توش

چوب جعبه مزاشتیم وحالت ب اضافه درست میشد که

با چوب زدیم به لاستیکه خم نشه و راه بره

بعدش یه تیکه چوب میگرفتیم دستمون و

میزدیم به لاستیک و خودونم دنبالش میدوییدیم

با بچه ها مسابقه میدادیم

هرکی لاستیک موتور داشت مثلا بچه مایه دار بود

عجب دورانی بود کاش بزرگ نمیشدیم

میرفتیم دوتا ماشین کمپرسی پلاستیکی میخریدیم

باربند یکیشو برمیداشتیم

یه تیکه تخته بلند میذاشتیم پشتش

و چرخای عقب ماشین دومی رو هم میبریدیم

و وصل میکردیم به تخته ه و میشد

تریلی ۱۸ چرخ

ی طانب میبستیم بهش و حالا بدو و کی ندو

عجی روزگاری بود عشق ماشین و موتور داشتیم

 الان همه چی داریم و داریم

حسرت بچگی مونو میخوریم

آرزو دارم هیچی نداشتم و بچگیم برمیگشت همون لاستیک و ماشین

پلاستیکی...

 

+ تاريخ دهم آذر 1392ساعت 20:15 نويسنده فراری |

 

به نظر شما

 

عشق یا همون علاقه

 

چه رنگیه؟

 

+ تاريخ نهم آذر 1392ساعت 12:54 نويسنده فراری |

نوشت سلام نفسم ...

در حالی که تازه بهم شب بخیر گفته بود!

چه اشتباه تلخی...

+ تاريخ هشتم آذر 1392ساعت 14:41 نويسنده فراری |

 

یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد.

هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند.
 هیچ انجمنی با پسوند «... مردان» خاص نمیشود.
 مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند.
 این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند.
در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است.
یکی از همین مردهایی که دوستتان دارند.
وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند.
 حتی همان مرد هایی که دوستتان داشتند ولی رفتند...
یکی از همین مرد های همیشه خسته.
 از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند.
و مدام باید عقب باشند.
 مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل...

همه از مرد ها همه توقعی دارند.
باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از اینها نباشند...
شما هم برای خودتان خوشید!

مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای شما
 که عشقشان باشید به قولی سگ دو می زند، توقع دارید که
 شبش بیاید زیر پنجره تان ویالون بزند
 و از مردی که زیر پنجره تان ویالون می زند توقع دارید که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد.
 توقع دارید همزمان دوستتان داشته باشند، زندگی تان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریتان بدهند،
خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه تان را با اشتیاق بخورند
و با شما مهمانی هایی که دوست دارید بیایند و هر کسی را که شما دوست دارید دوست داشته باشند
و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه تان بروند
 و هیچ زن زیباتری را اصلن نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!

مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند.
 بیایید قبول کنید.
مرد ها صبرشان از شما بیشتر است.
وقت هایی که داد میزنند
 وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند
 وقت هایی که چکشان پاس نمیشود
 وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند
 وقت هایی که عرق کرده اند
 وقت هایی که کفششان کثیف است
 تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین.
 و شما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند.
 دوستتان دارند و شما همیشه فکر میکنید که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد،
نکند من را برای شب هایش میخواهد؟
نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟
در حالی که دوستتان دارند؛ ساده و منطقی... مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی...
 درست بر عکس دنیای شما.
 بیایید بس کنید.
 بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیتان را کنار بگذارید.
من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که دارید نشان میدهید بد نیستند.
مردها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین.

کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن شما تحمل میکنند.

کمی آرامش در ازای قصر رویایی که شما طلب میکنید...

بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند،
 تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است
+ تاريخ هشتم آذر 1392ساعت 12:35 نويسنده فراری |


وقتی زن ها سکوت میکنند


نیستند

ساکت میشوند


یا آنقدر دوستت دارند که درکت میکنند

یا آنقدر دوستش دارند که تو توان کمک نداری

یا دوستت دارند ، اما میدانند باید با او باشند

یا دوستت دارند و میدانند تو با دیگری هستی

این یا ها زیاد است

اما بیشتر از همه ترس است

ترس وابستگی

آنها میترسند وابسته تو شوند

و تو نیز بروی

و آنها تنها بمانند

و این تنهایی از تنهایی قبلی شان سخت تر است


حال تو چه باید بکنی؟

تو اگر ماندنی نیستی

اگر سهم ش نیستی


هر کاری که انجام دهی میشوی دو سر باخت

میشوی آدم بد ه جریان

زنها تا به سینه ای تکیه نداده

و بویش نکنند

و بوی آن در ذهنشان ثبت نشود

آرام  نخواهند بود

و تو

اگر

تازه اگر توان هدیه دادن این آرامش را داشته باشی

وقتی که بروی

او چندین برابر قبل فرو میریزد


و تنها تو را مقصر میداند

او

یادش نیست تو چقدر تلاش کرده ای تا خوب شود

او یادش نیست از اول برای نماندن قول داده است

او یادش نیست تو گفته بودی از رفتن

او یادش نیست قصد تو کمک بوده ن عاشقی

و تو

میشوی

آدم بد ه بازی

و مــــــا مــــــــرد ها خوبمان ، بامعرفتمان ، مهربانمان

هم

میشود

بده قصه ...


همان بهتر که دور ماند

تا شاید

گاهی بتوان کمکی کرد ...

+ تاريخ هشتم آذر 1392ساعت 12:24 نويسنده فراری |

بزرگی گفت


با زنی ازدواج کنید که عاشق حرف زدن با اویید

چون در پیری ، فقط همین میماند


گویا راست گفته


من عاشق حرف زدن با تو بودن


وقتی زمان میگذرد

میبینی

آری همینگونه است


هر زنی که در زندگیت وارد میشود

ابتدای امر جذاب است

ب نظر تمام مخلوقات خدا جذابند

اما تمامشان برای حرف زدن خوب نیستند


به دلایل بسیار


اما وقتی با ذوق به دنبال زنی میروی و برای با او بودن

زمانی را به انتظار مینشینی

و وقتی با اویی زمان ب گونه ای میگذرد که نمیفهمی

و وقتی نیست

همچون آدمی که

راه ب راه در یخچال را باز میکند

اما نمیدانی چه میخواهی


دم به لحظه مبایلت را چک میکنی

میروی بین پیام ها

و خدا بیامرزد پدر این صاحب نت را

انواع و اقسام 

لاین

وی چت

ام اس ان

یاهو

نیم باز

واتس آپ

وایبر

وُکسر

لینکداین

کاکائوتاک


و الی ماشا الله


اما ن

اویی که باید باشد نیست


هستند دوستانی خوب

اما


کو کسی برای حرف زدن های پیری ؟؟

+ تاريخ هشتم آذر 1392ساعت 12:17 نويسنده فراری |

فــرقے نــבارב .. چــه ڪسے چــہ مے گــويــב ،

  " تــــــــــو " !! 

همــانــے ڪـہ همــيـشـہ

  " בوســتـش בارم "

 همــانـے ڪـہ تــا غــصـّـہ ام مے گيــرב  ســر و ڪلّـــہ اش پــيــدا مے شوב

 و تــا مــرا نـخنـבانـב  בســﭞ بـرבار نمے شوב

هـمـانے ڪـہ همــيــشـہ  پـــُـر اسـﭞ از

شـور و شـاבے و زنـבگے ... 

" تــــــــــو "

 همیشه هــمــانے

+ تاريخ هفتم آذر 1392ساعت 19:10 نويسنده فراری |

اَز تــَــنـهـايــي هــايـــَــم يـــاد گــِـرِفــتـَـم

جــِـلـوي تــَـنـهــادُخــتــَریـ  کِـهـ  زانـ ـ و مـيـ زَنـَم،

دُخــتـَـرَمـ بـاشـَد،

آن هـَـم بـَراي بـَسـتـَن بـَـنـدِ کـَـ ـ ـفـش هايــَـش . . .

+ تاريخ هفتم آذر 1392ساعت 11:57 نويسنده فراری |



اگه یه روز حس کردی که عاشق دو نفری ، دومی رو انتخاب کن

چون اگه واقعا عاشق اولی بودی به عشق دومی گرفتار نمیشدی...
+ تاريخ هفتم آذر 1392ساعت 11:55 نويسنده فراری |

اینایی کـﮧ تـو پـارک تـنـهـا یـﮧ گوشه مـیـشـیـنـن

 و هندزفری تـو گوشـشـونـﮧ...

 

اینایی کـﮧ تـو خـیابـوטּ هـمیـشـﮧ 

سرشونو پـایـیـن مـینــבازن و راه میرטּ...

 

اینایی کـﮧ تـو تـاکسے

 هـمیـشـﮧ خوבشونـو مـیچسبونـטּ بـﮧ בر...

کـﮧ کـناریشوטּ مـعذب نباشـﮧ...

 

اینایی کـﮧ בلشـون واسـﮧ هیشکے تنگ نمیشـﮧ....


ایــــنـــــا...

 

ایـنـا رو خیــلے مـواظـبـشـوטּ بــاشـیـــטּ...


ایـنـا واسـﮧ از בســــت בاבטּ ...

 

هــــــیـــــچــــــے نـــــدارن!!!!!!!!

 

{قبلاً یـﮧ نـفـر هر چـی בاشتــטּ رو ازشـون گرفـتـﮧ

+ تاريخ هفتم آذر 1392ساعت 8:55 نويسنده فراری |

یادش بخیر....

یه روزی آدما بجای شماره ب هم دل میدادن

طناب را گردنم انداختند و گفتند:آخرین آرزویت؟

گفتم دیدن عشقم

گفتند: خسته است تا صبح برایت طناب بافته است

لباسش رو من براش خریدم

حالا یکی دیگه از تنش در میاره

+ تاريخ ششم آذر 1392ساعت 23:32 نويسنده فراری |

سلام روزگار

!! چه میکنی با نامردی مردمان؟

... من اگر بگذارند

دارم خرده های دلم را چسب میزنم

راستی

این دل..

دل میشود؟!؟

+ تاريخ ششم آذر 1392ساعت 23:18 نويسنده فراری |

1379787589_39159896b5287372a89888cdee4248e2-1264077637.jpg

 

                       بی تو وعده بهشت رو نمیخوام...

                           نبودنت شروع وعده های تلخ خداس

           

+ تاريخ ششم آذر 1392ساعت 21:36 نويسنده فراری |

 

دم گربه ها گرم

با بو کردن میفهمن هر آشغالی

خوردنی نیست

اما آدما تا نخورن نمیفهمن

هر آشغالی قابل

اعتماد نیست

 

+ تاريخ چهارم آذر 1392ساعت 23:10 نويسنده فراری |

 

شبهای دراز بی عبادت چه کنم

طبعم به گناه کرده عادت چه کنم

گویند کریم است و گناه میبخشد

گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم...؟

 

+ تاريخ چهارم آذر 1392ساعت 23:5 نويسنده فراری |

 

اینجـــــــــــــــــــــا . . .

دست هرکس را میگیری برای( بلند شدن)

آماده میشود برای ( سوار شدن) . . .

دلتنگ کودکی ام . . .

یادش بخیر. . .

قهر میکردیم تا قیامت و

لحظه ای بعد قیامت میشد

 

+ تاريخ چهارم آذر 1392ساعت 22:58 نويسنده فراری |

 

عجیب است دریا...

همین که غرقش میشوی

پس میزند تورا...

درست مثل آدم ها...

 

+ تاريخ چهارم آذر 1392ساعت 22:53 نويسنده فراری |

 

یادمان باشد...

تاوان کارهایمان

دامن عزیزانمان را هم میگیرد...

همچو ما که تاوان

یک لحظه غفلت آدم و حوا را میدهیم

 

+ تاريخ چهارم آذر 1392ساعت 22:50 نويسنده فراری |

 

بگذار از دست برود

هــــــــــــر آنچــــــــــــــــه

به التماس آلوده بـــــــــاشد

"حتی زندگـــــــی"

 

+ تاريخ چهارم آذر 1392ساعت 22:47 نويسنده فراری |

 

از پیر مرد و پیر زنی پرسیدند:

شما چطور ۶۰سال باهم زندگی کردید؟

گفتند: ما متعلق به نسلی هستیم که

وقتی چیزی خراب میشد تعمیرش میکردیم...

نه تعویض

 

+ تاريخ چهارم آذر 1392ساعت 22:43 نويسنده فراری |

نبودنت مثل تمام کردن سیگاری است

در نیمه شبی برفی...

وقتی تمام دکه های شهر

بسته اند...

+ تاريخ چهارم آذر 1392ساعت 22:36 نويسنده فراری |

Alone-boy-seri-5-bo3e-com-5.jpg

وای از روزی کــــــــــــــــــــــــــــــه

شریک خاطره هایـــــــــــــــــــــــت

یک شماره خاموش باشـــــــــــــــــد

و

یــــــــــــــــــــــــــــک سیگار روشن

 

+ تاريخ چهارم آذر 1392ساعت 22:33 نويسنده فراری |

 

به مردم این شهر نگو "غلامتم" ساده

 

 اند"!

 

باور میکنند.

 

تو را می فروشند

+ تاريخ بیستم آبان 1392ساعت 21:0 نويسنده فراری |

 

نمیدانم نداشتنت سخت است

یا تحمل اینکه

دیگری تو را داشته باشد

+ تاريخ بیستم آبان 1392ساعت 1:19 نويسنده فراری |

سلامتی پسری که کنار دوست دخترش دراز کشیده بود ..

دختره ازش پرسید :

منو دوست داری ...؟؟؟؟؟؟؟

پسره گفت :

اگه دوست نداشتم الان باید " ناله " می کردی نه " سوال " ...... .

+ تاريخ نوزدهم آبان 1392ساعت 17:27 نويسنده فراری |

خدایااااااااا ..

کودکان گل فروش را می بینی ..؟؟؟

مردان خانه به دوش ..

مادران سیاه پوش ..

کاسبان دین فروش ..

زبان های عشق فروش ..

انسان های آدم فروش ..

همه را می بینی ..؟؟؟؟؟؟؟؟

آسمانت متری چند ..؟؟

دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد .... .

+ تاريخ نوزدهم آبان 1392ساعت 17:25 نويسنده فراری |